پنج شنبه ظهر رسیدیم...رفتیم سر منزل بستگان، ناهار را خوردیم رفتیم مسجد...تا۶ پی ام، بعد رفتیم سر مزار
بعد رفتیم دنبال پدر...۱۰-۱۱ شب رسیدیم خونه خسته و کوفته تا ۱۰ صبح فردا خوابیدم
تا ۱۲ کارهای عقب مانده زیادی بود که انجام دادم وظهر ناهار رو خورده و با عجله بطرف شهر محل سکونت حرکت کردیم
تنها بودم به خانواده خانوم سر نزدم ، پدرش را دوبار بیرون دیدم ومادرش را هم دم در و مفصل حرف زدیم وقتش هم نبود بدیدار خواهرهایش بشتابم.....!
زنگ زد...معلوم بود خواهر کوچیکه (خواهر فتنه) حسابی شارژش کرده! شاکی بود حسابی، بدون خداحافظی قطع کرد و...مسیج های آنچنانی.
و حربه تهدید جدی ....................به این نتیجه طلایی رسیده ام اگر زندگی این است می توان رفت و نبود.
برچسب:
نویسنده: ماهان قربانی