خرید بک لینک
برای اولین بار تنهایی مجبور شدم برم شهرستان، چهلم عزیزی از دست رفته بود

پنج شنبه ظهر رسیدیم...رفتیم سر منزل بستگان، ناهار را خوردیم رفتیم مسجد...تا۶ پی ام، بعد رفتیم سر مزار

بعد رفتیم دنبال پدر...۱۰-۱۱ شب رسیدیم خونه خسته و کوفته تا ۱۰ صبح فردا خوابیدم

تا ۱۲ کارهای عقب مانده زیادی بود که انجام دادم وظهر ناهار رو خورده و با عجله بطرف شهر محل سکونت حرکت کردیم

تنها بودم به خانواده خانوم سر نزدم ، پدرش را دوبار بیرون دیدم ومادرش را هم دم در و مفصل حرف زدیم وقتش هم نبود بدیدار خواهرهایش بشتابم.....!

زنگ زد...معلوم بود خواهر کوچیکه (خواهر فتنه) حسابی شارژش کرده! شاکی بود حسابی، بدون خداحافظی قطع کرد و...مسیج های آنچنانی.

و حربه تهدید جدی ....................به این نتیجه طلایی رسیده ام اگر زندگی این است می توان رفت و نبود.

برچسب: نویسنده: ماهان قربانی تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 18:38

صفحه بندی